تبليغاتX
محکوم به تنهایی
تمام مطالب این وبلاگ حرف دله پس اگرم تکراریه بازم بخون. اما اینبار با تامل...
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فراموش شده | 

 

 

چه مهرباني تو يگانه ترين عشق زندگيم

من از گفتن نام تو هرگز سيراب نخواهم شد

تو براي من تاج عشق را بر سر نهادي و جمله هاي عاشقي را بر من جاري ساختي

 تو برايم نسيم بهاري و مرغان زيباي عشق را به ارمغان آوردي

تو كسي بودي كه كابوسهاي شبانه ي مرا به روياهاي شيرين عاشقي تبديل ساختي

 و خاطرات سبز و پر طراوت را برايم بوجود آوردي ، تو پاكترين و زلال ترين عشق دنيا را به من هديه كردي ، تو مرا از داشتن انديشه هاي حقير جدا ساختي

 و به من اجازه دادي كه

 نقش زيباي عشق را در قلب تو زيرو رو كنم ......

 

پس حالا بدان اي نازنين من ،اين دل ديوانه ي توست ،اين دل مجنون 

خود راهمچو موجهاي خروشان به صخره هاي قلب مهربان تو ميكوبد

خدايا چگونه مي توان در برابر طغيان اين عشق سكوت كرد و او را ناديده گرفت ؟

مي خواهم براي تو خورشيد بهاري باشم.مي خواهم كه بر آسمان عشقت ببارم

مي خواهم كه از عشق تو براي همگان بگويم .مي خواهم كه فرياد دوست داشتنم در افق بپيچد.تو حس گمشده ي مني و من از داشتن چنين حسي بر خود مي بالم

چراغ عشقت را برايم روشن ساز و مرا از تاريكي محض رها كن به تمامي مقدسات عالم سوگند كه هرگز خود را در انتهاي فرصت قرار نخواهم داد و هميشه

دستهاي ملتمس خود را به سوي تو گشوده خواهم كرد،

پس تو را قسم به خالق دوست داشتنها

تو را قسم به خالق زيباييها

مرا در برابر بن بست قلبت قرار مده  تا بتوانم در جاده هاي خوشبختي دلت قدم بگذارم

بگذار كه خود را درازدحام كوچه هاي عاشقي تو گم نمايم

تو را مي خواهم ،پس بيا با آمدنت رويايي ترين روزها را براي خود بسازيم

و باغچه ي دلمان را از شقايقهاي عاشق پر سازيم

 و آنها را با اشك عاشقي خود آبياري نماييم

مي خواهمت  مي خواهمت اي همنفس من

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فراموش شده | 

 

مادر صفاتو قربون شوق نگاتو قربون

وقتی صدام میکنی زنگ صداتو قربون

 

                                               کم نشه سایه ات از سرم الهی قربونت برم

                                                اونی که فدات میشه منم

ای همه جانو تنم

مگه ازت دل میکنم

                                                کسی جای تو رو تو قلب من نمیگیره هرگز مادر

                                                ارادت مندی در وجود من نمیمیره هرگز مادر

ای شاه بیت ترانه عشق

ای وجود تو بهانه عشق

                                                 مادرم فکر نکن حتی یه لحظه از تو غافلم

                                                 تویی گل سر سبد و باغ و گلستان دلم

 

مادرم اینو بدون تویی تو دنیا عزیزترین کسم

دلم میخواد همش بگم دوست دارم مادر با هر نفسم

 

روز مادر رو به مامان خودم مادر همه شما دوستان عزیز و همه مادران دنیا تبریک

میگم و این دسته گل رز نا قابل رو تقدیم همشون میکنم .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فراموش شده | 

 

بعد از مدتها صدای بارون به گوشم رسید

 

صدای بارون توی شب

 

حسی وصف نشدنی، خوشحال تر و غمگین تر از همیشه

 

غرش ها و تازیانه هایی که رعد و برق بر تن نحیف آسمان می زنند تا او را وادار به گریه کردن سازند.

 

هر قطره بارون منو به یاد دل غمگین و تنهای خودم می اندازه

 

و خنکای نسیمی که سرما رو بر تن می چشاند اما به قلبم اثر نمی کند، چون آن خیلی وقت ها پیش از

 

سرمای دوریه تو یخ کرده و خنکیه نسیم دیگر بدان اثر ندارد.

 

کاش من هم می توانستم همچون باران ببارم تا شاید ابرهای آسمان دلم کنار روند و طعم گرمیه آفتاب

 

را به آنکه دوست می دارم بچشانم.

 

زیرا باران هنگامی که می بارد وقتی به زمین می رسد سبب شادابی و طراوت آن می گردد و در

 

تولد دوباره بهار و زمین سهم دارد ، که بهار بدون باران دیگر بهار نیست!!!

 

چون باران می بارد تا هر چه زودتر خورشید برآید و رنگین کمان و گرما را به ارمغان آورد اما

 

افسوس که نمی دانم اگر ببارم می توانم سبب شوم که خورشید نگاهش برآید و گرما به زندگانیش

 

 دهد یا تنها با باریدن خود روز گرم و مطبوع را برایش به یک روز سرد و بارانی کسل کننده  تبدیل

 

می کنم و جای آنکه به او ارمغان گرما دهم گرما را از او دریغ خواهم کرد؟!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فراموش شده | 

 

خیلی دلم میگیره وقتی میبینم تقدس عشق رو زیر سوال میبرند

 

چرا زمونه طوری شده که تا اسم عشق میاد همه فکر منفی می کنند؟

 

چرا تا میای از عشق حرف بزنی تو حرفت می پرند و با قیافه ی حق به جانب

 

 دیدن صفحات حوادث روزنامه ها رو پیشنهاد می کنند؟

 

چرا تا کلمه ی عشق و عاشق رو می شنوند اولین چیزی که به ذهنشون 

 

 میرسه دوستی های خیابونی دختر و پسراست؟

 

چرا وقتی می پرسی تا بحال عاشق شدی؟ معمولا دو جواب می شنوی:   

      

1.ای بابا دلت خوشه ها، یکی دو سال دیگه به این حرفات می خندی و                  

 

ازشون پشیمون میشی. 2. آره دو سه بار؟

 

چرا واسه عشق کلمه ی اول و آخر رو می آرند؟

 

چرا مردم نمی خوان حقایق رو بدونند؟

 

و هزاران چرای دیگه که فکر کردن بهشون آزارم می ده...

 

اینا رو واسه کسایی میگم که جزء چراهای بالا هستند،کسانی که هنوز                   

 

عاشق نشده اند همرنگ برگ زرد شقایق نشده اند. دوست دارم فریاد بزنم        

 

  و بگم:آی مردم عشق یکیه یکی، عشق اول و آخر نداره. اینایی که هر روز               

 

دارید میبینید عشق نیست یا عادته یا دوست داشتن. متاسفانه اکثر اکثر                 

 

مردم هنوز فرق بین عادت و دوست داشتن رو نمی دونند چه برسه به فرق            

 

دوست داشتن با عشق.

 

عشق و دوست داشتن دو چیز کاملا جداگانه هستند. خدا نعمت عشق رو            

 

 به هر کسی نمیده که ای کاش میداد.البته خود بنده هم باید بخواد.

 

همیشه کلمه مقابل عشق فنا و نابودیه،شرط عشق از جان گذشتنه؛ فکر            

 

  کنم اگه کسی عقل داشته باشه همین براش کافیه تا فرق عشق و دوست                       

 

داشتن رو بفهمه.

 

مشکل بزرگ مردم اینه که نمی خوان بفهمن!!یه روز یه آدم محترم در جواب              

 

مردمی که جزء چراهای بالا هستند یه جمله ساده اما پر معنا گفت.

 

اون آدم محترم گفت:موم طوری که اگه چیزی سبب تغییر شکلش بشه یا                   

 

مثلا چیزی روش نوشته شه دیگه امکان بازگشت به شکل قبلیش رو نداره،              

 

قلب انسان هم مثله موم می مونه فقط گنجایش یک نفر رو داره، وقتی یک          

 

 نفر به اون وارد شد دیگه جایی برای نفرات دیگه نیست اونم برای همیشه                

 

و این گنجایش در صورتی پر میشه که اون یه نفر با عشق وارد قلب آدم                     

 

شده باشه؛ چون همزمان ممکنه هزاران نفر رو هم دوست داشته باشه                          

 

اما اونا رو دوست داره عاشقشون نیست!!!!!!

 

پس فرق عشق و دوست داشتن در همینه. عشق مخصوص یک نفره اونم                             

یک نفر غیر قابل تغییر. اما دوست داشتن ظرفیت نداره و هر تعدادی رو که               

 

بخوای می تونی دوست داشته باشی.

 

همه ی آدم ها بخش دوست داشتن قلبشون همیشه بازه و هر لحظه ممکنه              

 

یک یا چند نفر به اون اضافه بشن اما تعداد اندکی بخش عشق قلبشون باز          

 

می شه، اونم فقط یکباره. در واقع تعداد اندکی نسبت به همه ی انسانها             

 

عشق واقعی و حقیقی رو درک و لمس می کنند.

 

                                                                    ادامه در پست بعدی...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فراموش شده | 

ادامه پست قبل...

 

عشق خیلی مقدسه و هر کس خدا این نعمت بزرگ رو بهش داده باید خدا رو شکر کنه

 

عشق چیزی نیست که خیلی ها فکر می کنند (( اینکه خیلی خوبه، خوش             

 

میگذره به آدم ))البته در خیلی خوب بودنش که شکی نیست اما عشق برای

 

 عاشق جز درد و رنج و عذاب چیزی نداره. سراسر رنج و درده و همین درد و               

 

رنج شیرینی اونه، اگه از یه عاشق ( واقعی ) بپرسند عشق چطور شروع      

 

میشه و چه حسی داره؟

 

می گه عشق نقطه ی آغاز روشنی نداره، یعنی یه دفعه می بینی مدتهاست            

 

که عاشق شدی و هر چی هم فکر میکنی نمیفهمی از کی و کجا شروع            

 

شده و در مورد حسی هم که داره خیلی شیرینه. کسی که عشق رو تجربه         

 

کرده یه دنیای دیگه داره.

 

واسه همین بقیه فکر می کنند عاشقا بهشون خوش میگذره در صورتی که                   

 

خبر ندارند این شیرینی چیزی نیست جز درد و رنج.

 

آخه  به قول بابا طاهر((دل عاشق به پیغامی بسازد/خمار آلوده به جامی                 

 

بسازد/مرا کیفیت چشم تو کافیست/ریاضت کش به بادامی بسازد))

 

و البته دلیل اینکه درد و رنج رو شیرین حس میکنند اینه که این درد و رنج دلیلی

 

  نداره جز معشوق و این یعنی همه چی برای او.

 

البته از کسایی که این حرفا واسشون تکراریه(عاشقا)عذر می خوام اینا رو               

 

واسه کسایی گفتمکه هنوز دچار نشدند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فراموش شده | 

 

وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقش پر عکس ميشه اما هميشه دلت

واسه اوني تنگ ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني!!!

(در پاسخ یکی از دوستان عزیز که نظر دادن بگم عکسش رو نه نتها تو دلم بلکه با روحم قاب کردم. یعنی هر لحظه باهامه )

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فراموش شده | 

 

قلبم برای تو

  

ای کسی که بی تو وجودم را منشا حیاتی کم است ای کسی که با

 

ورودت به قلبم همزمان مرگ غم هایم فرا رسید و زین

 

پس اگر غمی بود غم دوریت بود.

 

قلبم برای تو

 

ای پاکی ات با اندازه ی شبنم اشکی روی گونه هایم ،برای

 

تو که بی تو منی وجود ندارد

 

قلبم برای تو

 

ای اکسیر شفا بخش قلبم، ای وسعت قدم های باران ،ای بشارت

 

 دهنده ی زیبائی های زندگی

 

قلبم برای تو

 

که با آمدنت به حرف سهراب گوش سپردم و چشمهایم را شستم

 

آنهم با باران عشق آری شستم و جور دیگر دیدم جور

 

دیگر شناختمت ای سراپا همه زیبائی و عشق

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فراموش شده | 

با آرزوهای زیاد شروع کرد، آرزوهاش به رویاهایی به وسعت چشمان عشقش تبدیل شد.واسه اینکه چشمای اونو خیس نبینه بارون شد و بارید،که بهش خبردادن باید بره به دادگاه احساس.وقتی رفت.قاضی گفت: به جرم عاشق شدن اینجایی و دادستان حکم صادر شده رو خوند : (( محکوم به تنهایی ))  حتی فرصت حرف زدن هم بهش ندادن . همونجا  قلبش شکست و تکه هاش روی زمین افتاد. خم شد تا جمعشون کنه . صدایی شنید که گفت :مگه این تکه ها به چه دردت میخوره ؟ ولشون کن . محکوم گفت: اینا تنها دارایی منن ، این تکه ها پر اند از احساس عشق به صاحب عشقم و اونا رو جمع کرد . حالا دیگه توی تنهاییش تکه های قلبشو به هم بند میزد به این امید که شاید شکل یه قلب رو بگیره .می گفت آخه  درسته که این قلب اسم من روشه اما متعلق به کس دیگه ایه.دیگه تکه ای نمونده بود که بهم بند بزنه اما جمع تکه ها هم دیگه شکل یه قلب نشده بود، فقط ظاهر یه قلب رو گرفته بود. روزها از پی هم میگذشت ،میدید مدتیه یکی از کنار تنهاییش میگذره ،یه روز ازش پرسید  اسم تو چیه؟ در جواب شنید: من همرازم...

و  این شد شروع یه آشنایی  . حالا دیگه محکوم به تنهایی احساس تنهایی زیاد  اذیتش نمی کرد؛ چون فکر میکرد دیگه همراز رو داره و تنها نیست. اما چند وقت بود که دیگه همراز رو نمی دید، خبری هم ازش نبود؛درست وقتی که محکوم داشت میشد همراز همراز...

همراز اونو تنها گذاشته بود و رفته بود. بندای تکه های قلبش داشت از هم باز میشد و چند تکه از هم جدا شد اما دوباره اونا رو جا زد و نگه داشت و اینبار برای تنهایی خودش یه سکوت شیشه ای ساخت. به این امیدکه روزی صدای شکستن این شیشه فریادی باشه که بتونه  سکوتش رو هم بشکنه و روزها رو با این امید می گذروند،

چند وقتی بود که صدای ضعیف سازی رو می شنید، یه روز تصمیم گرفت ببینه این صدا از  کجاست و رد صدا رو دنبال کرد ، به منبع صدا که رسید دید یه نفر یه گوشه نشسته و داره ساز میزنه، ازش پرسید تو کی هستی؟ گفت:من همسازم، و شما ؟

محکوم گفت: من محکوم به تنهایی هستم. همساز دلش سوخت و ازش خواست تا پیش اون بمونه، توی چشای محکوم برقی از امید درخشید، به این فکر میکرد شاید همساز بتونه سکوت شیشه ای اونو بشکنه. از اون روز به بعد محکوم پیش همساز می نشست و با صدای ساز اون زندگی میکرد و هرروز بیش از پیش دوستش می داشت اما نمی دونست چرا هرچی این احساس بیشتر میشه همساز از اون دورتر میشه، یه روز که دیگه تحمل این   فاصله رو نداشت ؛  پیش همساز رفت و با قلبی که حالا با دوست داشتن همساز جای پینه هاش رو به خوبی بود تمام احساسشو نسبت به همساز گفت. به این امید که دیگه این فاصله از بین بره ، اما در اوج ناباوری همساز اونو تنها گذاشت و رفت. محکوم در حالی که بهت زده نگاش می کرد با چشمانش فریاد میزد نرو مگه من چی گفتم؟!

 اما افسوس که همساز هیچگاه معنای نگاه محکوم رو نفهمید، حتی پشت سرش رو هم نگاه نکرد ، حتی نخواست بدونه تو قلب محکوم چی میگذره  ، اما  قبل از رفتنش دیوار شیشه ای سکوت محکوم رو آجری کرد. حالا دیگه بلندترین فریادها هم نمی توانست دیوارآجری سکوت رو بشکنه.

محکوم دردی جانکاه رو در سینه اش احساس میکرد، تمام بندها پاره شده بود و تکه های قلبش روی زمین می افتاد و هر تکه به چند تکه ی کوچک تر شکسته میشد.

محکوم که دیگه نمیتونست روی پاهاش بایسته به زمین افتاد و با ذره توانی که داشت تکه های از قلبش رو برداشت . روی هر تکه از قلبش چهره ی عشقش رو میدید. خواست اونو توی جیبش بذاره که متوجه شد کاغذی جیب اون پر کرده ، با اندک توانی که داشت به سختی کاغذ رو در آورد و بازش کرد، جای قلبش تو سینه اش می سوخت. اون کاغذ چیزی       نبود جز حکم خودش که با خط درشت توش نوشته بود: (( محکوم به تنهایی))

دوباره یادش افتاد که اون محکوم به تنهایی بوده و نباید انتظار دیگه ای میداشت،

همون موقع تکه قلب از دستش کنارش روی زمین افتاد. ولی دیگر نتوانست دستش را بلندکند تا آنرا بردارد، چون روح او هم رفته بود و تنها جسم بی جانش در میان تکه های قلبش مانده بود.

 

((برگرفته از قلب محکوم به تنهایی))

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فراموش شده | 

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگي هاي عالم

 

شيشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترين تلنگري ميشكند

 
دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي واژه اي نمي يابم كه عمق دردم را در فرياد منعكس كند

 

فريادي در اوج سكوت كه هميشه براي خودم سر داده ام


دلم به درد مي ايد وقتي سر نوشت را به نظاره مينشينم

 

كاش مي شد پرواز كنم

 
پروازي بي انتها تا رسيدن به ابدييت...

 

كاش مي شد...

 

 در ميان هجوم بي رحمانه درد خودم را پيدا كنم


نفرين به بودن وقتي با درد همراه است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فراموش شده | 

کاش حداقل این دلخوشی رو داشتم که اینجا رو می بینی...

 من این وبلاگو درست کردم تا وقتی کامل شد اونو به عنوان یه هدیه ناقابل بابت این همه لطف و مهربونیت بهت بدم . فکر می کردم بهتره حرفهای ناگفته ام رو اینجا بنویسم و بهت بدم چون همیشه تو خیالم کلی باهات حرف میزدم اما تا بهت می رسیدم خالی میشدم از کلمه ، مغزم عینه یه کاست خالی میشد که هیچی توش نبوده . گفتم شاید از این طریق حرفای دلمو بهت بگم. اما چه میشه کرد . مثله اینکه تقدیر منه از همه چی جا بمونم شایدم .... هیچی

الانم چون کاره دیگه ای ازم بر نمیاد و تنها کاری که آرومم میکنه برای تو نوشتنه؛ حرفامو میگم.

خدا رو چه دیدی شاید یه روزی خوندیشون . امیدوارم اون روز نظر واقعیت رو بهم بگی چون این چیزیه که از همه چی واسم مهمتره.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فراموش شده | 

 

اگه قلبمو شکستی به فدای یه نگاهت

این منم چون گل یاس که نشستم سر راهت

تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم

اگه من نمردم از عشق تو بدون که رو سیاهم

اگه عاشقی یه دره چه کسی این درد ندیده ؟

تو بگو کدوم عاشق رنج دوری ندیده ؟

اگه عاشقی گتاهه ما همه غرق گناهیم

میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم

تو ببین به جرم عشقت پرپروازمو بستند

تو ندیدی من مغرور چه بی صدا شکستم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فراموش شده | 

 

کوچه را دیده ای.... ؟

 

دیده ای...؟

 

به هنگام شب

 

چه خلوت است.... ؟

 

چه تنهاست

 

 .....

 

من از آن کوچه

 

تنهاترم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فراموش شده | 

گفتمش : دل می خری؟


پرسید : چند ؟


گفتمش: دل مال تو ، تنها بخند


خنده کرد و دل زدستانم ربود


تا به خود باز آمدم او رفته بود


دل زدستش روی خاک افتاده بود

 

جای پایش روی دل جا مانده بود ...!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فراموش شده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
محکوم به تنهایی در این جهانم
من
سرگشته و عاشق در این سرایم
من
رفته است که دلدارم جانم
به قربانش
در این هوای عشق. من هستم
و خواهانش

همیشه برای شروع به دنبال بهانه بودم, چه بهانه ای زیباتر از تو ؟!!

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
پیوندها
عاشق تنها
برای تو
کلبه تنهایی من
تنهایی
تنهای تنها
خرابه ی ذهن من
عاشقونه
یادت نره دوست دارم
۞سلطان قلبها۞
عشق
حرف دل
طنین تنهایی
Inbox
اسیر قفس
دلاویزترین
پژواک
من تنها
 

 RSS